تبلیغات
مهاجراً الی الله - بیابان
مهاجراً الی الله
من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا و سعه
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 آذر 1390 توسط فرزان حدادی

طه 9: و آیا حدیث موسی را با تو گفته‌ام؟ ..... هنگامی که، (در بیابانی، سرد و تاریک)، آتشی دید ...... پس با اهل خود گفت، مکث کنید، آتشی می‌بینم، شاید از آن، شعله‌ای آرم، یا راه یابم ..... پس هنگامی که بر آن (آتش) وارد شد، موسی، خوانده شد ..... ‌که من پروردگار توام، پس کفش‌هایت را واگذار، که تو در خاک مقدس طوی هستی ..... و من تو را برگزیدم، پس به آنچه به تو رسانده می‌شود گوش دار ..... که من الله هستم، که خدایی جز من نیست، در بند من باش و  به یاد من به نماز بایست ..... قیامت آمدنی است، پنهان می‌دارمش، تا هر کس را، به منتهای سعی‌اش، پاداش دهم ..... پس تو را بازندارد از آن، آن که ایمان ندارد به آن، و تابع هواست، که هلاک خواهی شد ..... ای موسی! آن چیست در دست تو؟ ..... گفت (موسی)، این عصای من است ،،،،،

سبزی برگ بهار، زردی و سرخی آتشین برگ خزان، تازگی رنگ زمین و گیاه ..... همه از باران است.

کودک بودم، در حاشیه شهر زندگی می‌کردیم. جایی که آب لوله‌کشی نبود. می‌بایست برای آب خوردن، هر روز یک دبه آب از شیر آبی در همان نزدیکی، آب می‌آوردیم. کسی جز من البته زیر بار این کار نمی‌رفت. معمولاً شبانگاهان، وقتی کسی در کوچه‌های مهتابی نبود، من کنار شیر آب، برای خودم زمزمه می‌کردم، از ترس تنهایی و تاریکی، به ماه و ستاره نگاه می‌کردم و دبه آب سرد و سنگین را، به دست یاری خدا، تا خانه‌ای که در برگشتن، بسیار دور بود، و تا طبقه‌ پنجم می‌بردم. کنار شیر آبی که بیشتر اوقات، مردمی در کنار آن بودند، گیاهان و درختان زیادی روییده بود .....

انسان،  اگر خدا نداشته باشد، اگر فراتر از ماده به چیزی نیندیشد و ایمان نداشته باشد، چرا باید به درخت فکر کند، چرا باید رنگ‌ها را ببیند، چرا باید دیگران را پاس دارد؟ انسان بدون خدا تنهاست. بدون خدا، همه تنهایند، همه دشمن‌ هم‌اند، همه خاکند، همه هیچ‌اند. پس وای بر کافران، از عذاب یوم عظیم. زمانی که وجود انسان به پرسش گذاشته شود، و از او پرسند، چرا بودی ... چرا دیگران بودند ... چرا جهان بود؟ 



درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
قالب وبلاگ