تبلیغات
مهاجراً الی الله - ما چگونه ما شدیم
مهاجراً الی الله
من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا و سعه
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط فرزان حدادی

کتابی با این عنوان اثر صادق زیبا کلام در سال 70 است که خواندن آن اثر عمیقی بر من گذاشت. البته دانش و حکمت را باید از هر کسی آموخت. بنابراین این که من از نظر مواضع دینی، فلسفی، و سیاسی با زیبا کلام اختلاف دارم دلیلی نمیشود که مطالب ارزنده کتاب او را نخوانم یا ذکر نکنم. مساله این کتاب ریشه یابی دلایل عقب ماندگی تاریخی ایران است. ادعای نویسنده را چندان قبول نداشتم وقتی اوایل کتاب میگفت ما اکثراً استعمار غرب را عامل عقب ماندگی خودمان میدانیم در حالی که این یک موضوع داخلی است. اما وقتی نقدهای مطبوعاتی را در انتهای کتاب خواندم دیدم حقیقتاً مخالفان (از جمله جناح چپ آن روز و راست اصولگرا) میگویند که غرب عامل عقب ماندگی ایران و شرق بوده است. البته امروزه دیگر این مساله برطرف شده است و بیشتر متاثر از اندیشه های رهبر انقلاب، به جای محکوم کردن غرب در واقع کشور در حال حرکت در همان مسیری است که غرب پیمود. سال 70 سالی است که در آن امپراطوری جماهیر شوروی فروپاشید و بحران در اندیشه های مارکسیستی به وجود آمد و این کتاب نیز نمونه ای از بازاندیشی مفاهیم مارکسیستی است.

زیباکلام در جای جای کتاب سخنان خود را به نویسندگان پیش از خود مستند میکند بنابراین ممکن است بگوییم اصل جدیدی از خود ارائه نداده است با این حال مطالعه این کتاب برای من مثل یک مکاشفه عمیق بود که بسیاری از مشهورات زمانه را زیر نور قرار میداد و اصلاح مینمود. اکثر ما درک خاصی از این که چه شد دوره طلایی تمدن اسلامی که خصوصاً در ایران درخشید پس از چندی به رکود گرایید و در عوض این غرب بود که راه رشد و پیشرفت را ادامه داد. بیشتر ما از عمق عقب ماندگی ایران در زمان قاجار و پیش از آن خبر نداریم و فکر میکنیم که شکستهای نظامی و اقتصادی ناشی از بی‌کفایتی شاهان قاجار بوده است. اما مولف نشان میدهد که نزول تمدن ما درست از زمانی آغاز شد که قبایل آسیای مرکزی هجوم منظم خود را به فلات ایران و امپراطوری اسلامی آغاز کردند.

به طور معمول در کتابهای تاریخ تاریخ سلسله های مختلف حاکم در ایران به گونه ای تصویر می شود که گویی همه آنها حکام ایرانی بوده اند و ایران همیشه بسیار بزرگ و پهناور بوده است و فقط در زمان قاجار بود که این قدر کوچک شد. مطالعه این کتاب نشان میدهد که این تنها نوعی ملی گرایی پوچ است که احتمالاً حاصل ایدئولوژی ضدقاجاری دوره پهلوی بوده است. غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، و ... قبایلی از استپهای شمال شرق بودند که بر مقدرات ما حاکم شدند و ساختارهای اجتماعی ایران را یکی پی از دیگری ویران کردند. تا رسید به مغول که اثری جاودان از خود به یادگار گذاشت. نویسنده نشان میدهد که افول تمدن اسلامی درست از آغاز هجوم قبایل شمال شرقی آغاز می شود.

همچنین در فصلی درخشان به بررسی زمینه های فکری نزول تمدن اسلامی پرداخته است. وی با بررسی تاریخ عقل گرایی در برابر سنت گرایی یا اجتهاد در برابر اخباری گری، فرآیندی را که به غلبه تدریجی سنت گرایی در قرن دوم هجری انجامید به خوبی روشن می نماید. این فرآیند در ایران که دارای حکومتهای مستقلی بود نیز پس از هجوم قبایل شرقی که خود را تابع خلفای بغداد می دانستند تکرار شد و زمینه برچیده شدن علوم عقلی و طبیعی و اکتفا به علوم نقلی را فراهم آورد. نقطه اوج این روند تاسیس مدارس نظامیه توسط خواجه نظام الملک وزیر ایرانی بود که منجر به حاکمیت مذهب حنفی غیرانتقادی در سراسر امپراطوری سلجوقی شد.

البته نویسنده ناکامیهایی نیز داشته است. وی نتوانسته روند حرکت علوم عقلی اسلامی را از فارابی به بعد درک کند و به تبعیت از نویسندگان باستانگرایی همچون ذبیح الله صفا علوم دوره اسلامی را ترجمه ای و بی ریشه معرفی کرده است. با این حساب وی اگرچه به خوبی نزول تمدن اسلامی را تبیین میکند اما قادر به توضیح دلایل صعود آن نیست. البته ما امروزه میدانیم که سیر حرکتی علوم عقلی در اسلام نه تنها ترجمه ای نبود بلکه در راستای اتحاد دین، عقل، و عرفان حرکت میکرد که نهایتاً در ملاصدرا و سهروردی به اوج خود رسید.

با این حال میتوان گفت بسیاری از نوشته های زیباکلام را قبول دارم ولی نانوشته هایش را نه. به قول دکتر داوری، هر متفکری چیزهایی را مینویسد و چیزهای بیشتری را نانوشته باقی میگذارد یا با اشاره از آن عبور میکند. صادق زیباکلام به طور کلی دارای بینشی سکولار است. این موضوع این روزها بیشتر روشن شده اما در این کتاب هم تلاش دارد مفاهیم امروزی را بر عصر تاریخی ای تطبیق دهد که هزار سال قبل وجود داشته است. وی به دنبال دلایل ناکامی تمدن اسلامی در رشد و پیشرفت به مسایلی همچون به رسمیت شناخته نشدن مالکیت خصوصی، حقوق فردی، تمرکز حکومت، عدم قانونگرایی، و حاکمیت قبایل میپردازد. البته این عوامل در دوره پیش از مدرن کمابیش ویژگی تمام تاریخ شرق بوده است. بنابراین وی با در نظر گرفتن عوامل فوق قادر نیست بگوید چرا در مقاطعی شرق با وجود مسایل فوق پیشرفته بوده است.

حساسترین نقطه کتاب در حقیقت صفحه صفر آن است که در آن کتاب به امام محمد غزالی و شهیدان همت و خرازی تقدیم شده است. غزالی شخص مهمی است. او یکی از فارغ التحصیلان مدارس نظامیه بود که میخ آخر را به تابوت فلسفه اسلامی کوبید و با انتقادات تند خود در کتاب تهافت الفلاسفه باعث شد صدای فلاسفه لااقل در افکار عمومی برای قرنهای بعدی خاموش شود. در شرق عالم اسلام البته هیچ فیلسوفی ردیه بر غزالی ننوشت اما اشکالات او را به گوش جان شنیدند و فلسفه را به نحو مناسب اصلاح کردند و راه را ادامه دادند. اما در غرب در اندلس اسلامی، ابن رشد ردیه بر غزالی نوشت. ابن رشد در پاسخ به حمله سنگین غزالی فلسفه اسلامی را تخطئه کرد و به فلسفه ارسطو بازگشت. وی راه دین و فلسفه را جدا دانست و پس از او نیز هیچ فیلسوفی در غرب اسلامی ظهور نکرد. صادق زیباکلام را نیز باید پیرو ابن رشد دانست. او در همدردی با غزالی صادق است که فلسفه را با دین کاری نیست و این که باید دیندار بود اما راه رشد و پیشرفت از فلسفه و علوم طبیعی میگذرد. نویسنده البته خود از غزالی از این موضع دفاع میکند که دین را نباید بر پایه پوزیتیویسم و علم قرار داد چنانکه در فضای پیش از انقلاب حاکم بود. بنابراین وی قایل به جدا کردن دین از دنیا و نوعی سکولاریسم است.



درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
قالب وبلاگ