تبلیغات
مهاجراً الی الله - بحران انسانی
مهاجراً الی الله
من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا و سعه
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 مرداد 1390 توسط فرزان حدادی

ریشه یابی دلایل بحران اقتصادی کنونی غرب کار آسانی نیست. در ظاهر بحران کنونی تحت تاثیر افزایش شدید بدهی دولتهای غربی (یونان، آمریکا، ایتالیا، اسپانیا، و فرانسه) به وجود آمده است. اما چرا دولتها قرض میگیرند و صرف امور جاری میکنند؟ قبل از هر چیز، مساله به کسری تراز بازرگانی آمریکا باز میگردد. این کشور تقریباً دو دهه است که بیش از آنچه صادر میکند واردات دارد. در حال حاضر قریب به ثلث بدهی آمریکا به این موضوع بازمیگردد و شامل بدهی خارجی است.

دیدگاه اول این است که بحران غرب نشانه و حاصل برآمدن قدرتهای آسیاییست. شروع مساله کسری تراز بازرگانی با شروع جهش اقتصادی شرق آسیا و چین همزمان است. حتی بحران رکود ژاپن که تاکنون نیز ادامه دارد نیز از سال 1990 شروع شد. اما چرا زمانی که صادرات آسیا رو به افزایش گذاشت آمریکا نیز متعاقباً صادرات خود را افزایش نداد؟ آمریکا در مجموع 300 میلیون جمعیت دارد که با نرخ اندکی در حال رشد است. در مقایسه تنها کشور چین در حال حاضر یک میلیارد و 200 میلیون نفر جمعیت دارد. اگر فرض را بر آن بگیریم که چینیها قادرند هر رویه خوبی را که در آمریکا در زمینه اقتصاد و علم وجود دارد تا حدی فرابگیرند چرا انتظار داریم همچنان سهم آمریکا از قدرت اقتصادی بین المللی مانند گذشته بزرگ باشد؟

در دهه گذشته اقتصاددانان غربی با همین سلاح به انکار پیشرفتهای آسیا پرداخته اند. استدلالشان این بود که چین هر چقدر هم سریع رشد کند قادر به رسیدن به سطح زندگی آمریکا و غرب نیست چرا که جمعیت بزرگی دارد. اما این استدلال تنها در شرایط مناسب صادق است. با ادامه شرایط موجود در زمینه کسری تراز تجاری، دیر یا زود، روز سرنوشت برای آمریکا فرامیرسد. روزی که دلار ارزش خود را به شدت از دست میدهد (به همراه سایر ارزهای اروپایی) تا صنعتگران ناکارآمد این کشورها قادر باشند هزینه تمام شده کالاهای صادراتی خود را کاهش دهند و ارزش صادرات این کشورها با آسیا به تعادل برسد. بنابراین عدم توازن فعلی در درآمد سرانه به مویی بند است و میتواند با سقوط ارزش دلار تغییر کند. در ثانی بحث اصلاً بر سر درآمد سرانه نیست. حتی بحث بر سر قدرت خرید سرانه هم نیست. برای غرب لیبرال و فردگرا ممکن است درآمد سرانه ملاک داوری باشد اما در صحنه بین المللی این مجموع قدرت یک کشور است که حرف اول و آخر را میزند.

گرداب دوم غرب بحران تامین اجتماعی است. نظام تامین اجتماعی در زمانی که هرم جمعیتی مثلثی بود کارایی داشت چرا که تعداد شاغلان نسبت به بازنشستگان در سطح بالایی قرار داشت. اکنون با افت نرخ رشد جمعیت این هرم استوانه ای شده است. بنابراین نرخ بیمه ها هر روز بالا میرود تا جایی که در حدود نیمی از مردم آمریکا خودشان را از شر بیمه خلاص کرده اند. بالا بردن سن بازنشستگی یا کاهش حقوق بازنشستگان نیز از نظر سیاسی در یک نظام دمکراتیک غیرممکن است. چرا که رای دهندگان بازنشسته بدون ملاحظه رایشان را تنها بر سر همین موضوع خرج میکنند. بنابراین بخش بزرگ بدهیهای داخلی دولتهای غربی که منشاء تامین اجتماعی دارند نتیجه دو بحران هستند. اولاً بحران جمعیتی که انعکاسی از بحران اخلاقی و فکری بزرگتر غرب است. و ثانیاً بحران سیاسی که ناشی از بن بست سیستم سیاسی دمکراتیک است.

با این وجود این نه بحران بدهی بود که بحران اقتصاد جهانی 2008 را آغاز کرد و نه سیستمهای تامین اجتماعی که دارند نفسهای آخر را میکشند. بلکه این نظام بانکی بود که اولین گلوله را شلیک کرد. بحران اقتصادی ابتدا با یک بحران مالی شروع شد که به تدریج خود را به صورت بحران در اقتصاد واقعی نشان داد. قبل از این سالها، یادم هست روشنفکران پز جدیدی برای ما داشتند. می گفتند چرا مثلاً در کشور ما مهندسی یا پزشکی مورد توجه مردم است و این که این خاصیت ما جهان سومیهاست که همه اش دنبال مهندسی و پزشکی هستیم. امور مهمتری وجود دارند مثل مالی و حقوق که آمریکاییها برایش سر و دست میشکنند. البته ما مخالفتی با بورس و تامین مالی نداریم اما ترجیح رشته های مالی به خدمات واقعی نیز میتواند نشانه ای دیگر بر انحراف نظام اقتصادی لیبرال دمکراسی باشد. 



درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
قالب وبلاگ